![]() |
![]() |
|
| چه زود با هــــــــــــــم بودنمان خاطره شد |
|
سفر به این قشنگی، من و تو همسفراشیم ما مسافرای عشقیم ، می میریم از هم جدا شیم چه بهارای قشنگی که اومد تو خونه ما چه هوایی تازه می کرد دلای دیوونه گفتی آرزوی قلبت رو بگو آرزوی تو رو داشتم ، آرزو تو بودی عشق بزرگ رؤ یا هام پی تو دنیا رو کردم جست و جو اون روزا که زندگیم جز گرفتاری نبود تو بودی که خستگی به تنم کاری نبود ما من گذشتم از دیارم واسه تواز همه دار و ندارم واسه تو به جز این صدا و یک عشق بزرگ دیگه من هیچی ندارم واسه تو اون روزا که زندگیم جز گرفتاری نبود تو بودی که خستگی به تنم کاری نبود.
دانستن این که چه باید کرد کافی نیست بلکه می بایست به دانسته های خود عمل کنید. هر اندیشه ای را که در مغزتان جای دهید و به اصطلاح ملکه ی ذهن خود کنید همان فکر سر مشق زندگی روزمره ی شما میشود. همه ی عواطف و احساسات از درون سرچشمه میگیرند و این خود انسان است که آن را می آفریند. اگر رویا و تخیل در کار نباشد انسان هلاک می شود. حتی قطعی ترین چیزها نیز در صورتی که خود بخواهیم جای تشکیک و تردید دارد.(آنتونی رابینز) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آبان1386ساعت 17:45 توسط سیاه و سفید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان
سفید شروع وتولیدی دوباره است اما سیاه پایان و بی نهایت است با تمام تفاوتهایی که بین ماست اما خیلی با هم تفاهم داریم ما این دو را به یکدیگر پیوند زده ایم و همسفر غم ها شده ایم تا غم و قصه را از زندگیمان بیرون کنیم.در این وبلاگ حرفهای عاشقونه میزنیم و از سخنان بزرگان و نویسندگانی چون:وین دایر-اوشو-شکسپیر-آنتونی رابینز-هوگو و ... می نویسیم.فقط وفقط نظرات قشنگتون رو فراموش نکنید. با تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــشکـر سیاه و سفید |
| پیوندهای روزانه |
|
... شنبلیله دات کام ... |
|
RSS
|